![]() |
![]() |
|
| خدایا انکه در تنها ترین تنهایی ام تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنهایش نگذار |
چند روزیست که حالم دیدنیست حالم از اینو آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم...گاه بر حافظ تفال حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت.... ما ز یاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود آنچه می پنداشتیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:55 توسط چشمان آبی انتظار |
|
|
در خواب ناز بودم شبی....دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او....دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 23:30 توسط چشمان آبی انتظار |
|
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب من که می سوزمو پروانه ندارم چه کنم؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:0 توسط چشمان آبی انتظار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نشانی از تو ندارم،
اما نشانی ام را برای تو می نویسم: در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم نشسته ام… |
|
RSS
|