تبليغاتX
خانه سپید
خدایا انکه در تنها ترین تنهایی ام تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنهایش نگذار

سلام به بی وفایی که دیروز عاشقی مرا بیش از غرورش دوست داشت اما امروز که

 

بالارفتن از صخره های عشق کمی سخت تر شده غرورش را بیش از من دوست

 

دارد...

 

بنویسم عشق من سلام.اون یه تیکه خجالت باقی مونده از بچگیمو بزارم کنار خیالت

 

راحت میشه؟اگه میشه پس ...

 

عشق من سلام...

 

گاهی دلم میخواد بدونی که حال من چگونه است.اما بدان که من همیشه حال تو را

 

میدانم.اغلب دلم برایت تنگ میشود.هر لحظه یک بار تنفست میکنم! جای تعجب

 

نیست...یک دیوانه دارد برای تو مینویسد.خودت قضاوت کن؟اول دیوانه نبود و

 

حال...

 

 

راستی چه حکمتی دارد که من بیشتر.غروبها دلم برایت تنگ میشود؟!گاه نیمه شب و

 

گاه صبح های زود!!شاید یاد آور خاطراتیست!هیچ یادت هست؟

 

 

ببینم تو اصلا اون موقع ها رو یادت هست؟مثل من صد بار مرورشون میکنی یا اونا

 

رو هم مثل من فراموش کردی؟!همون روزهایی که هیچ چیش مثل الان نبود...نه

 

غمهاش به این بزرگی بود نه غربتش...یادته من همیشه منتظرت بودم؟!!و تو همیشه

 

دیر میکردی!همیشه بد قولی میکردی!اما من بازم منتظرت می موندم.هیچ از

 

خودت می پرسیدی چرا؟...راستی هنوزم بد قولی؟نه فکر نکنم...چون این دفعه به

 

قولی که بهم داده بودی خیلی خوب عمل کردی ...میدونی که چی میگم؟!افسوس...

 

 

سراغی از ما نمیگیری؟حق باتوست!کجا بروی؟از چه کسی سراغم را بگیری؟چه

 

نشانه ای بدهی!!بگویی آقای محترم آن دخترکی که دلش را شکسته ام ندیده اید؟مردم

 

این عصر را که میشناسی اگر کلی هوای حرمتت را داشته باشند طوری نگاهت

 

میکنند که ترجیح میدهی بروی تا بمانی...نه لازم نیست سراغم را بگیری...هنوز زنده ام...

 

 

راستی آن چیزی که ماهها پیش بردی حالا کجاست؟این طوری نگاهم نکن!دلم را

 

میگویم!!

 

 

از این ها که بگذریم.نکند دوستان جدید پیدا کردی که دیگر نه یادی و زنگی نه حرفی

 

و درنگی...نمیدانم...مهم نیست(از ان مهم نیستهایی که خیلی مهم است)

 

خوشبحال آن دوست یا دوستانت...ولی این بار نامردی نکن...همین اول حقیقت را

 

بهشون بگو...هر دلی مثل دل من تاب چنین شکستن را ندارد!

 

 

نمیدانم چرا دارم مینویسم...شاید به همون دلیلی که اسمش بی دلیلیه...نمیدونم اینا رو

 

میخونی یا این که اصلا گذرت این طرفا نمی افته؟!!بهر حال من مینویسم...برای دل

 

خودم...شاید روزی امدی و ...

 

 

راستی!اون موقع من و تو کجا بودیم وقتی یکی همه ی اون چیزی رو که پای

 

دوستیمون ریخته بودیم مثل توتای زیر درخت جمع کرد و برد و جادومون کرد؟!

 

 

یادته اون وقتا هر چقدرم با هم بودیم باز واسه حرفایی که معلوم نبود یهو از کجا

 

سرازیر میشن وقت کم میاوردیم؟یادته چقدر بهت میگفتم (...)چقدر سکوت

 

میکردیم...کاش جای اون همه سکوت یه دفعه بهم میگفتی که...

 

اما حالا چی؟درست بر عکس اون موقع ها گاهی حرف کم میاریم.یادته اون موقع

 

همیشه یادت بود.همه چی یادت بود.یادت بود چی صدام کنی.ولی حالا چی؟اگه یه

 

روزی یه جایی ببینیم قبلش باید یکی دو تا اسم بگی تا یادت بیاد اونی که دوست داشت

 

و دوسش نداشتی اسمش چیه؟!!به قول خودت...ای روزگار...

 

 

راستی!یادته میگفتی رابطه ی ما به صفر نزدیک میشه ولی هیچ وقت به صفر نمیرسه؟پس

 

چی شد؟کجایی که ببینی از صفر هم رد شدیم!تو که باهوش بودی؟تو که هیچ وقت

 

اشتباه نمیکردی؟چی شد این حرفت اشتباه از اب در اومد؟هر چند همه ی حرفات ...

 

 

خلاصه اینکه حسابی رو دلم خط کشیدی..رو تموم خاطراتم...میخوام اینجا رو تعطیل

 

کنم برم یه جایی که رنگ و بوی تو رو نداشته باشه!میخوام همه چیو فراموش کنم اگه

 

تو تونستی منم میتونم. هر چند....

 

 

عزیزی جایی واسه عزیزش نوشته بود:هر ستاره شبیست که از تو دورم...آسمان چه

 

پر ستاره است!!!

 

 

حالا که دارم از تیکه های شکسته ی قلبم که از چشمام سرازیر شدن واسه کلمه های

 

آشفته ی ذهنم یه چیزی شبیه قایق میسازم اینجا شبه همون ساعت همیشگی که

 

منتظرت بودم!البته نه این که فکر کنی فقط حالا شبه..نه عزیزم...اینجا همیشه شبه...از

 

وقتی تو رفتی خورشید دیگه طلوع نکرده!

 

 

راستی بی وفای من.گاهی خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمشو گذاشتن زندگی چه

 

جوری بدون تو به کام یه ادم زهر میشه.زحمتی نداره.چند لحظه ی ناقابل خودتو بزار

 

جای من ببین چی میکشی؟هر چند که دیگه وقتی نداریم واسه هم بزاریم...

 

 

قرار نبود اگه کسی خیالش از وفاداری یکی راحت شد گنجشکهای بی پناه احساسشو با

 

تیر و کمون نا مردی نشونه بگیره

 

قرار نبود کسی سختش باشه بگه دوست دارم

 

قرار نبود عشق کسی رو از دیگری سیر کنه

 

قرار نبود هر کس سرش گرم شد دلش رو هم سرگرم کنه

 

قرار نبود بهم کلک بزنیم!!!

 

قرار نبود قراری باشه که قرار نیست!

 

قرار تنها بر بی قراری بود برای برقراری...

 

 

راستی ...تو که هیچ وقت حرف من و گوش نمیدادی!!این بار چی شد که...

 

شاید اینبار حرف دل خودتو زدم و تو هم از خدا خواسته.... رفتی!!!

 

یه چیزی رو همیشه یادت باشه

 

من دری رو که با کلید آن تو رو شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلان دنیا

 

مرا به جرم راندن عقل پای میز محاکمه ببرند به جرم اینکه عشقم مقدس نیست!!!...و

 

آبروی دیار عاشقی را برده ام...(میدونی که چی میگم؟)...اما من باز به جرات میگم

 

خیلی پررنگ تر دوست داشتن تو دوستت دارم...اما نه مثل همیشه!

 

تعب نکن که چرا گاهی لفظ قلم مینویسم گاه خودمانی...از یک (...)بیشتر از این نمیشه

 

انتظار داشت!باید عادت کنی همون طور که من به دروغ های تو عادت کردم!

 

 

همه میگویند فراموشت کرده ام..خیالشان راحت است که همان دختر همیشگی

 

هستم...خوب فریبشان داده ام مگه نه؟فریب دادن و از خود تو یاد گرفتم...

 

 

داشتم در مورد محاکمه عشقم میگفتم...هراسی نیست...تو را که از دست داده ام؟دیگر

 

برای چه باید بترسم؟ار تبعید از دیار عاشقی؟بهتر که تبعیدم کنند...به جایی دور...این

 

طوری با یادت.خاطراتت.و عشقت تنها میشوم و راحت و به دور از نگاه های سر

 

زنش آمیز روزی هزار بار در ذهن تکرارشان میکنم...

 

 

من مدتهاست که هرمیگذرد بی دلیل بیشتر دوستت دارم.اما این بار نه مثل لیلی..نه

 

مثل مجنون و نه مثل تمام آنهایی که اسطوره شده اند...فقط مثل خودم...تا هر وقت که

 

بخواهی دوستت دارم.من همان غریبه ی روز اولم با این تفاوت که بیشتر دوستت دارم

 

و زمانی که دیگر نخواهی...آن وقت هم توی دلم دوستت خواهم داشت بی آنکه بدانی!

 

 

راستی یادت هست آن اوایل که با هم غریبه بودیم؟!!چه شد که یکدفعه این چنین به هم

 

انس گرفتیم؟!! و حال چه کردی که غریبه تر از همیشه ایم؟؟تقصیر دل ساده ی من

 

بود یا دروغای تو؟!

 

 

الهی آرزوهات تو گرمای زندگی برسند و مثل عشق من کال نمونن

 

الهی دست بلند نکرده نقل های اجابت دعات بریزه رو سرت

 

الهی هر وقت بغض کردی جای تو آسمون بباره تا سبک بشی

 

الهی اونی که دوستش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه

 

الهی اونی که اون بالاست این دفعه رو بی خیال اجرای عدالت بشه و آهی که

 

ناخواسته کشیدم نشنیده بگیره تا دامن گیرت نشه...الهی اونم ببخشدت همون طور که

 

من....بخشیدمت!!!!!!!!!!!

 

از دور یه کهکشون ستاره  ی پرنور رنگ دوست دارم با یه سبد آؤزوی کال رنگ

 

انتظار .با یه دنیا گل های پونه که روشون حک شده منتظرتم...برات میفرستم...نکنه

 

اینا رو هم مثل عشق نا قابلم رد کنی؟!

 

 

شاید باز هم برایت بنویسم ..اما اینبار دیگر کافیست

 

بمان اما نه از آن ماندن هایی که رفتن دارد!

 

 

                                                                                  

                                                              ارزومند ارزوهایت

                                                                                          ............

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:33  توسط چشمان آبی انتظار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من نشانی از تو ندارم،

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ،

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن

و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید با بغضی کویری

که غرق عصاره ی انتظار

پشت دیوار دردهایم نشسته ام…

نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
پیوندها
بارش باران
با من گریه کن
رسول و سارا
سکوت سرد
رد پا
زندان زمان
جک .طنز. عشقولانه!!
יפה
مسافر شهر غریب
بودن یا نبودن
عشق و دوری
حرف عشق
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
محیطی سالم و زیبا (چت فور ای)
بی تو هرگز
فرشته های شمال عشق
دنیای غریب
تا شقایق هست...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت