تبليغاتX
خانه سپید
خدایا انکه در تنها ترین تنهایی ام تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنهایش نگذار

اگر کاشفی از روی ناچاری سلام را برای آغاز از میان دنیای واژه ها بیرون

 

 نمیکشید حتی در آغازهایمان هم با هم تفاهم نداشتیم…

 

به هر حال...

 

سلام…

 

پرچم کمک داور سرنوشت مدتهاست به علامت افساید ماندن شادیهایم بالاست!

 

میگویند بنویس…اما وقتی مینویسم یا مرا دیوانه میخوانند و یا به من ترحم میکنند…

 

آه که چقدر از این دومی بیزارم!

 

به هر حال باز هم قلم بدست گرفتم..اهمیتی ندارد...اگر مرا دیوانه بخوانند زیاد هم

 

بیراه  نگفته اند!

 

نمیدانم از چه بگویم!خوب میدانم از روزگار نمیشود خرده گرفت اما به عاشق چرا.

 

گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن ما را داشته باشد!تکلیف دلهایمان که دست

 

او نیست!نگذار تسلیم معادله ی دل و دیده شویم!همان طور که عشقمان خلاف دنیای

 

عاقلان بود بیا خلاف این را ثابت کنیم که <از دل برود هر آنکه از دیده رود>.

 

نگذار برای نگفتن دوستت دارم دارم غرور را بهانه کنیم.

 

عشق دارد زیر سایه ی بی اعتنایی من و توبزرگ میشود!بیا این قدر عاشق شویم که

 

تشخیص اینکه چه کسی عاشق تر است برای خودمان هم مشکل باشد چه برسد به

 

دیگران!

 

میدانم این نامه را هم بی جواب میگذاری!اما مهم نیست مهم این است که بدانی من

 

هنوز هم برایت مینوسم

 

بخدا عشق معامله ی بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ می بخشی و آخر سر

 

هم چیزی به نام اعتماد را از تو میگیرند تا شاید خلاصت کنند اما دریغ از جرعه ای

 

رهایی!

 

حق با توست اگر مفهوم این سطر های اشفته را نیافته ای ...اما اگر مثل

 

من تنها چیزی که داری کمی سرگردانیه رو به ابهام باشد تو هم اینگونه می نویسی!

 

از هنگامی که رفته ای بر سر جاده ی زندگی نشسته ام شاید که پرستویی مهاجر

 

پیغامی از تو بیاورد.اکنون تنها اشک است که تمامی ندارد.باران انتظار چه بی صدا

 

میبارد و من در خلوت تنهایی خود میسوزم.بعد از تو سرگردانی تنها در دشت زندگیم!

 

سفر تنها سهم من از چشمان تو بود!

 

خوب زیبایم نمیخوام همون طور که قلبت ازعشقم خسته شد چشمهانت هم از نوشته

 

هام خسته بشن... مبادا که نیمه تمام رهایشان کنی!

 

 

چه باید کرد!حرف بسیار است!شاید در فرصتی دیگر…

 

 

 

                                                     کسی که نبود تو حتی در تخیلش هم نمیگنجد

                                                                        ...............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 22:1  توسط چشمان آبی انتظار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من نشانی از تو ندارم،

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن ،

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن

و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید با بغضی کویری

که غرق عصاره ی انتظار

پشت دیوار دردهایم نشسته ام…

نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
پیوندها
بارش باران
با من گریه کن
رسول و سارا
سکوت سرد
رد پا
زندان زمان
جک .طنز. عشقولانه!!
יפה
مسافر شهر غریب
بودن یا نبودن
عشق و دوری
حرف عشق
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
محیطی سالم و زیبا (چت فور ای)
بی تو هرگز
فرشته های شمال عشق
دنیای غریب
تا شقایق هست...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت